چینی نازک تنهایی ...



به سراغ من اگر می آیید،


پشت هیچستانم .


پشت هیچستان جایی است.


پشت هیچستان رگ های هوا ،


پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،


از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .


روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است


که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم


پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:


تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،


زنگ باران به صدا می آید.


آدم اینجا تنهاست


و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست .


به سراغ من اگر می آیید،


نرم و آهسته بیایید


مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.


ادامه نوشته

شکست...شنیدی صدایش را؟

صدایش را شنیدی؟

شکست...

آری...آن قلبم بود...

قلبی که هیچ وقت نفهمیدی جنس آن از چیست...

مقاوم تر از سنگ...نازک تر از شیشه...

ضخیم تر از فولاد...اما لطیف تر از گل های بهاری...

قلبی که هروقت می شکند...

با قطره های درد و فریادش...

کویر خشک گونه ام را نوازش می دهد...

و بی صدا فریاد میکند...

قلب من....از هرچه باشد...

باز هم قلب است... و حریمش مقدس...

قلبی که در زیر قدم های شتابان رهگذری بانام معشوق هزاران تکه شد...

میدانم

شکستی قلبم....میدانم

چگونه تکه های قلبم را سر هم بند زنم؟

غمگین و زار کنار تکه های قلبم زانو میزنم..

اشک میریزم...

چه بلایی سرت آورده اند؟

در دست میگیرمش..

هنوز هم از گرمای عشق درونی اش گرم می تپد!!!...

بس است دیگر...

تا کی؟

تا کی میخواهی به عشق او...

و برای قلب سنگ او بتپی؟

و اما ندای قلب شکسته ام دل آسمان را لرزاند:

تا ابد به عشق او می تپم...

حتی اگر او نخواهد...

شب تنهایی من ...

هیچکس با من نیست ! ...


مانده ام تا به چه اندیشه کنم


مانده ام در قفس تنهایی


در قفس میخوانم


چه غریبانه شبی ست


شب تنـــهـــایی من ...


اشک ...

چشمانم...غرق در اشک...

سکوت را به مهمانی فرا خواندم...

سرزنشم کرد! 

من  ... 

و باز من ... 

اشک ریختم ... به میمنتِ غم!

دلم دریاست... 

            اما گاهی تلاطمی کافیست... 

تا آواره ترین باشم!

و به تو می سایم...

               می درخشم و فرو می ریزم!!

من توالی- نفس ِ تو ام!!

               می خواهم در تو بیاسایم...

رها از من...

               برای من !!

تنهایی را دوست دارم ...



تنهایی را دوست دارم دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا ...

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد ...

شروع آشنایی ...

گفتمش : دل می خری ؟


پرسید چند ؟


گفتمش دل مال تو تنها بخند !


خنده کرده و دل زدستانم ربود


تا به خود باز آمدم او رفته بود


دل ز دستش روی خاک افتاده بود


جای پایش روی دل جا مانده بود ...

نیستی ...



نیستی‌ حالم خرابه
تو رو با یکی‌ دیگه دیدم
داغون شدم مردم
ولی‌ باز تو رو بخشیدم
نیستی‌ دلشوره دارم
میبینم تو رو تو چشماش
این تقدیر بی‌ رحمه با قلبم
عشق من برو نذار تنهاش
نیستی‌ حال من خرابه
نیستی‌ دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد
نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه
رفتی‌ از این آغوش چه راحت
و باز منم تنها و خاموش چراغم
چه بی‌ اعتنا رفتی‌ هه
نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک درداست
تو که میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی‌ آروم آروم زیر بارون داغون
قدم میزنم و تو شادی با اون یارو
سرا پا گوش بودم وقتی‌ که تو داشتی حرفی‌
حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی‌؟
باشه، منم میذارم رگ این گردن
که رفتم و دیگه پیشت برنمیگردم
ولی‌ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
اون می‌خواد که دل تو با حرفهاش خواب شه
صبر کن بذار یه کمی‌ یخ هاش آب شه
وقتی‌ می‌فهمی چه کسی‌ پشت روبنده
که به احساست بزنه یه مشت کوبنده
نیستی‌ حال من خرابه
نیستی‌ دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد
نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه
چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم
کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی‌ میگفتی‌ تا ته خط باهم هستی‌
چرا رفتی‌ و با درد دست و پاهام رو بستی؟
چرا؟ هاه؟ بخدا تا به من حرفی‌
نزنی‌ نمیرم تو چرا واقعا رفتی‌؟
لااقل یه چیزی بگو، بگو دوستت نداشتم
بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی‌ قصدت از اول این بود که با من نمونی؟
حرف بزن، تو که اینقدر نامرد نبودی
چی‌ میگم اون دیگه نیست پیشم
چشم، تو این امتحان هم بیست میشم
ولی‌ چرا از سنگه قلب‌ها در این شهر تاریک
اسیر کابوسم تو یلدا‌ترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس می‌کنه
و میبینم یکی‌ دیگه تنت رو لمس می‌کنه
داره تنم میلرزه
واسه ادامهٔ خوابم حتی قلم میترسه
ختم کلام رفتی‌ از این آغوش چه راحت
و باز منم تنها و خاموش چراغم

زندگی ...


شکنجه گر ...

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

مرا به بند میکشی از این رهاترم کنی

زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

عشق افسانه است ...

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درداشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم اغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم ازاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما میروی

ارزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخورد های سرد را

به من بگو ...

امشب از اشک غریب تو وقتی که چشمای من تره

کاشکی می گفتی با من می مونی منو کم داری به من بگو

واسه چی با من غریبه ای چی میشه باز عاشقم کنی

نکنه دیگه منو نمیخوای دوسم نداری به من بگو

گریه نکن تموم میشن یه روزی این فاصله ها طاقت بیار عزیز من

پیشم بمون چیزی نگو از رفتنت که می شکنم تنهام نذار عزیز من

وقتی که باشی دنیا قشنگه اروم می گیرم تا زنده ام با بودنت

این دله ویرون دوست داره هر شب بشنوه از تو عاشقشی

نشون بدی با موندنت

خط تیره ...

  

   معلمم که به خط فاصله میگفت خط تیره !


   میدانست که فاصله چه به روزگار ادم می اورد

 

خاطرات تلخ ...

ازتوی خاطرات تلخم تو همین جای همیشه
بغض من شکسته اشکم داره تقدیر تو می شه
به دلم مونده دوباره تو روبا خودم ببینم
توبرات فرقی نداره مارو ازهم بگیرن
بی خداحافظ به قصد ترک احساس تو می رم
دل من ازتو شکسته دیگه از زندگی سیرم
بی خداحافظ تو رفتی
تا که کم بشه حضورت

توبه من دل بسته بودی خواستی نشکنه غرورت

نمی دم من به غریبه

حتی تارموی تو
میام ازمسیرتنهای به خاطرات تو

من وتکرارخداحافظی ازکنارتو

سایه ها ...

سایه هامان تنهایند

ما تنهاییم

سایه ها ساکتند

چون درختی که ریشه هایش اورا از پا درآورند

ساکتند

چون رخت عزا

چون فرشته ی مرگ

که آرام و بی دلیل می آید

چون مرد که تنهاییش را کوچک می شمارد

چون تو در نبود من.

مرا به خانه ببر ...

شب آشیان شبزده

 چکاوک شکسته پر

 رسیده ام به ناکجا

مرا به خانه ام ببر

کسی به یاد عشق نیست

کسی به فکر ما شدن

 از آن تبار خود شکن

 تو مانده ای و بغض من

 از این چراغ مردگی

 از این بر آب سوختن

 از این پرنده کشتن و

 از این قفس فروختن

 چگونه گریه سر کنم

 که یار غمگسار نیست

 مرا به خانه ام ببر

 که شهر ، شهر یار نیست

 مرا به خانه ام ببر

 ستاره دلنواز نیست

 سکوت نعره می زند

 که شب ، ترانه ساز نیست

 مرا به خانه ام ببر

 که عشق در میانه نیست

 مرا به خانه ام ببر

 اگر چه خانه ، خانه نیست

قلبی پر از عشق ...


من مردم ..
با دستانی که به ظرافت دستان تو نیستند ...
با صورتی تیغ تیغی که به نرمیه گونه های تو نمی رسند ...
با قلبی پر از عشق !
شاید اشک هایم ساده نریزند ...
... شاید صدایم با یک طعنه ، راحت نلرزد ...

اما...
با همان دستان زبرم ، نوازشت می کنم ...
با همان صورت زبرم می بویمت ...
و با قلب عاشقم ، با اشک هایی که پنهانی می ریزند ، با صدایی لرزان می گویم دوستت دارم ...

ای مرد، که ادعای احساس داری .. .. ..
دوستم داشته باش ... خودم را ...
مرا با پولم نسنج ..
با ماشینم اندازه نگیر ..
با حساب بانکی ، وزن نکن ..

قطرات باران ...



خیابان شلوغ ، با ازدحام ماشین های غریبه ...
آسفالت خیس خیابان را می بینم که قطرات باران خود را به آن می کوبند ...
زیر اولین باران پاییزی در مسیری بی مقصد ...

قطرات باران یکی یکی به شیشه می خورند و لیز می خورند به پایین ...
...
شیشه ها را بالا می دهم ، بخاری را تا ته زیاد می کنم .. سردم نیست ، فقط بوی باران را دوست ندارم ...!! می خواهم نفهمم باران می آید ... اما...

قطرات باران من، یکی یکی از چشمانم می آیند و لیز می خورند روی گونه هایم ...

آهنگ هم حال مرا می داند ...!

کنار می زنم .. باران چشم هایم را پاک می کنم ...

در بلند گوی ماشین یاس می خواند :
" ..... ولی این اشـــــک ها رو کی می خواد گردن بگیره ... از چی بگم از این بنده های خسته ، از این همه درد ، تموم دنده هام شـــــکســــته ..... "

بر من چه می گذرد ...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

Mocanu_bw_blackwhite_Tremendo_artistic_black_and_white_photography_woman_sadness_sad_beauty_large.jpg

فانوس من ...


ماه فانوس من است، در تاريكي شب هايي كه هيچ جوهري نمي تواند آن را تصوير كند

قفس من ...

من در آسمانی نیلی، آزادانه اما بسته پر میکشم

من لابه لای ابرهای به جا مانده گوشه میگیرم

من از خرابی تپش باد می گریزم

من در قفس نیستم، اما در قفس بی در من باز است

و اگر تو به آن درآیی، امکان خروج از تو صلب است

آسمان قفس من سرخ است

و تو در آسمانی سرخ، بسته ولی آزادانه پر خواهی کشید!

بی قرار ...

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

           آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

                   مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
                              در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
         بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

                بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
                           مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
            و سکوت تو جواب همه مساله هاست

‍

قفس ...

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

و چه خوشــــــتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفـــــــــس گشــــــــــــودند

چه رها، چه بســــته، مرغی که پرش بریده باشد..


بی تو ...

پیدای پنهانم

عاشق گریانم

بی کس و تنهایم    

خسته و نالانم

بی تو مگه میشه

لیلی عاشق بود

لیلی این قصه

با مجنون عاشق بود

خارو پریشانم

خاک گریزانم

دلگیرو دلخسته

وای خداجون بسه

عشقم به باد رفته

این عاشقی سخته

زخمی ترین عاشق

این رمز تنهاییست

زانو بزن ای دل

این رسم رسواییست

بی تو شوم رسوا

بی تو شوم بی کس

بی تو نمیخواهم

بی تو میشم هیچکس

.....

غریبه ...



غریبه ای یه وقت نیاد

صدای عشقمو نخواد

یا توی خلوت دلم

بدون دعوتی نیاد

دلم میخواد نبینمش

اون روزی که گریه میاد

آهسته آهسته میگم

کسی ازم بدش نیاد

از غم و غصه نمی گم

یه وقت صدایی در نیاد

گفته شده شادی کنم

از گریه ام هیچ نشه یاد

گفتن اگه زاری کنم

می برنم زودی زیاد

ای خدا زاری می کنم

تا خنده رو بدی بم یاد

گریه نباید بکنم

تا گریه هست خنده نیاد

بدون گریه نتونم

به این میگن یه اعتیاد

بدون گریه داغونم

با گریه هام نفس میاد

خدا دارم تموم میشم

انگار بردی منو ز یاد

منم دارم حروم می شم

خاطره هام رفته به باد

هیچکی بهم امون نداد

جواب عشقمو نداد

آدمک رفته به باد

ندای عشقشو سر داد

اون که همش گریه می کرد

گریه هاشم نموند به یاد

گریه شده بود خنده هاش

به خنده هاش گریه می داد

این آدم غمگین ما

جز گریه هیچ نداره یاد

تو این غمو غصه ی سرد

خنده برام شده یه درد

نمی تونم خنده کنم

بهم بگین آدم بد

اونا بهونه می کنن

گریه رو بم زهرمی کنن

چرااونا نمی دونن

اینجا فقط یه مهمونن

غریبه ای یه وقت نیاد

صدای عشقمو نخواد

یا توی خلوت دلم

بدون دعوتی نیاد

 

♥♥ پرسپولیس ♥♥


                خــوشــتـریـــن رنــگ مـحـبت در وجـود            ای کــه پیـــکــارت تعــصـب می ســرود

              بـــا تــو هســتـــم با ای یــــار نفـیـــس                پرسپولیسم پرسپولیسم پرسپولیس


  ادامه ی مطلب

ادامه نوشته