صدایش را شنیدی؟

شکست...

آری...آن قلبم بود...

قلبی که هیچ وقت نفهمیدی جنس آن از چیست...

مقاوم تر از سنگ...نازک تر از شیشه...

ضخیم تر از فولاد...اما لطیف تر از گل های بهاری...

قلبی که هروقت می شکند...

با قطره های درد و فریادش...

کویر خشک گونه ام را نوازش می دهد...

و بی صدا فریاد میکند...

قلب من....از هرچه باشد...

باز هم قلب است... و حریمش مقدس...

قلبی که در زیر قدم های شتابان رهگذری بانام معشوق هزاران تکه شد...

میدانم

شکستی قلبم....میدانم

چگونه تکه های قلبم را سر هم بند زنم؟

غمگین و زار کنار تکه های قلبم زانو میزنم..

اشک میریزم...

چه بلایی سرت آورده اند؟

در دست میگیرمش..

هنوز هم از گرمای عشق درونی اش گرم می تپد!!!...

بس است دیگر...

تا کی؟

تا کی میخواهی به عشق او...

و برای قلب سنگ او بتپی؟

و اما ندای قلب شکسته ام دل آسمان را لرزاند:

تا ابد به عشق او می تپم...

حتی اگر او نخواهد...