قطرات باران ...

خیابان شلوغ ، با ازدحام ماشین های غریبه ...
آسفالت خیس خیابان را می بینم که قطرات باران خود را به آن می کوبند ...
زیر اولین باران پاییزی در مسیری بی مقصد ...
قطرات باران یکی یکی به شیشه می خورند و لیز می خورند به پایین ...
...
شیشه ها را بالا می دهم ، بخاری را تا ته زیاد می کنم .. سردم نیست ، فقط بوی باران را دوست ندارم ...!! می خواهم نفهمم باران می آید ... اما...
قطرات باران من، یکی یکی از چشمانم می آیند و لیز می خورند روی گونه هایم ...
آهنگ هم حال مرا می داند ...!
کنار می زنم .. باران چشم هایم را پاک می کنم ...
در بلند گوی ماشین یاس می خواند :
" ..... ولی این اشـــــک ها رو کی می خواد گردن بگیره ... از چی بگم از این بنده های خسته ، از این همه درد ، تموم دنده هام شـــــکســــته ..... "
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 18:18 توسط MöнαñÐê§..†..È˩ï!ï
|
دِلَمــ؛ دِلــ نيستــ؛ مُردآبــ اَستــ كِــ