دلنتگی نوشت:دلتنگم...دلتنگ کودکی هایم...

 

آبجی نوشت:آجی بهانه ی عزیزم،

تمام ستاره هارا جمع کردم و توی تنگ شب گذاشتم

تا تو بیایی،ستاره ها را بشماری و بدانی چقدر دوستت دارم

 

خدانوشت:خدایا صدایت کردم تا بیایی،

دلم گرفته از این صورتک ها...

خواستم بیایی به صرف یک چایی مهمانت کنم

نگاهم آرام بگیرد از نگاه مهربانت...

 

پایان نوشت:پایان این جاده نمیدانم کجاست،

از اینجا که من ایستاده ام تنها تو را در کنارم می بینم

و خدا را در کنار جاده...آرام ایستاده تا قلبم آرام گیرد از حضورش،

کوله بار غصه هایم را اول راه روی شانه های مهربانت گذاشتی

بگذار همیشه صدای نفس هایم یادت بماند...

 

ردپانوشت:اگر به دنبال رد پای من می گردی،

پرواز پرستوها را دنبال کن،

چشمک ستاره ها روشنایی راهت می شوند...