این تنهایی ....
این تنهایی را چگونه از یاد ببریم؟
در آینه می نگرم
فریاد می زند
لبخندی بزرگ
فریاد آینه از سکوت من می شکند
و دگر می شنوم
که چه در ضمضمه ی موج دلم داد نزد
آخر از مهر سکوت لب من تاریکتر
به کجا می روی ای ناب ،سفر کرده به من
به کجا می برمت ای دل فرسوده ی من
که شبی در مه تابان به کجا خواهم رفت؟
من کجا خواهم رفت خواب کجا خواهم کرد
از پس مهر دلم آهی فرو خواهد چکید
و بازهم سکوت
ساعتی بیش نمانده به حلول دل من
دست به دست فردا
می گذرم از دل شب
گذری بی پایان
ودگر نیست مرا رجعتی از باد صبا
رفتم ای ماه به کجا می بری این حرف دلم
صد فقان از دل فریاد سکو
رفتم و شب نرسید بر پایان
ببر از موج غمم هوش که دلم بی تاب است
صد فقان از شب غم
پیر و فرتوط شدم
ررفت و از یاد بگذشت این ره ناب دل من
مردم از فرط سکوت و غم و فریاد شبم
پس کجا رفتی به تنهایی من می گذری
بگذر از شب من گر تو برفتی بر خاک
خاک من خاک وجودت که شوم من بی داد
بگذر بر من تنها که زنم من فریاد
به کجا رفتی شتابان دل ما را بردی؟
بی وفا از دل من جز تو به کثرت بردی
بگذر گر گذرم آیم از آن کوی دگر
که توباشی و من و جز ره تنهایی سفر
در آینه می نگرم
فریاد می زند
لبخندی بزرگ
فریاد آینه از سکوت من می شکند
و دگر می شنوم
که چه در ضمضمه ی موج دلم داد نزد
آخر از مهر سکوت لب من تاریکتر
به کجا می روی ای ناب ،سفر کرده به من
به کجا می برمت ای دل فرسوده ی من
که شبی در مه تابان به کجا خواهم رفت؟
من کجا خواهم رفت خواب کجا خواهم کرد
از پس مهر دلم آهی فرو خواهد چکید
و بازهم سکوت
ساعتی بیش نمانده به حلول دل من
دست به دست فردا
می گذرم از دل شب
گذری بی پایان
ودگر نیست مرا رجعتی از باد صبا
رفتم ای ماه به کجا می بری این حرف دلم
صد فقان از دل فریاد سکو
رفتم و شب نرسید بر پایان
ببر از موج غمم هوش که دلم بی تاب است
صد فقان از شب غم
پیر و فرتوط شدم
ررفت و از یاد بگذشت این ره ناب دل من
مردم از فرط سکوت و غم و فریاد شبم
پس کجا رفتی به تنهایی من می گذری
بگذر از شب من گر تو برفتی بر خاک
خاک من خاک وجودت که شوم من بی داد
بگذر بر من تنها که زنم من فریاد
به کجا رفتی شتابان دل ما را بردی؟
بی وفا از دل من جز تو به کثرت بردی
بگذر گر گذرم آیم از آن کوی دگر
که توباشی و من و جز ره تنهایی سفر
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر ۱۳۹۰ ساعت 23:16 توسط MöнαñÐê§..†..È˩ï!ï
|
دِلَمــ؛ دِلــ نيستــ؛ مُردآبــ اَستــ كِــ