رفتمــ..ـکـِ..رفتمــ...
از برت دامنکشان ، رفتم ای نامهربان از من آزردهدل ، کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم
ازمن دیوانه بگذر بگذرای جانانه بگذر
هرچه بودی هرکه بودم بیخبر رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو جام دست این و آن شو
هرچه بودی هرکه بودم بیخبر رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم
بعد از این ، بعد از این ، کن فراموشم که رفتم
دیگر ازدست تو می نمینوشم که رفتم
بادل زود آشنا ، گشتم از دامت رها
بیوفا بیوفا بیوفا رفتم که رفتم
من نگویم که بهدرد دل من گوش کنید بهتر آن است که این قصه فراموش کنید
عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیستکهاین زمزمه خاموشکنید
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:58 توسط MöнαñÐê§..†..È˩ï!ï
|
دِلَمــ؛ دِلــ نيستــ؛ مُردآبــ اَستــ كِــ