مهتاب بخند


به من که خسته ام

نشسته ام

در انتظار معجزه

و التیام

به در که وا نمی شود

و چشم های تو

که خسته است

و چه ارام

بسته است



مهتاب

بخند

ببین

چه بی نبض زیسته ام

شاید که رفته ام

اما نگفته ام:

مهتاب

بخند

بپاش خنده ات

به روی پیکرم





مهتاب بخند

جهان شروع می شود

به خنده ات

اگر که من نباشدم

غنچه ها که باز می شوند

بهار که می شوند

دوباره عشق و لبخند و نیاز

با هم اغاز می شوند


مهتاب بخند

مهتاب

مثل مهتاب بخند ! ! !